ديوانه اولي: من وقتي رو كله ام واميستم خون توي سرم جمع ميشه، ولي وقتي روي پاهام واميستم، خون تو پاهم جمع نمي شه، مي دوني چرا اينجوريه؟
ديوانه دومي: خوب معلومه، چون پاهات مثل كله ات تو خالي نيستند!!!
بچه از باباش مي پرسه: بابا! تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي مي كنند يا با هم هستن؟
باباهه مي گه: بچه جون! اگه زنها با شوهراشون يك جا باشن كه اونجا ديگه بهشت نمي شه!
حيف نون زنگ مي زنه ثبت احوال، مي گه: ببخشيد، اونجا ثبت احواله؟ من امروز احوالم خيلي خوبه، مي خواستم ثبت كنم!
توي يك مهماني، يك خانمي رو مي كنه به حيف نون، مي گه: به نظر شما من چند سالمه؟ حيف نون مي گه: گفتنش يك خورده مشكله، اما يك كم كه دقيق مي شم مي بينم اصلا بهتون نمي ياد!
حيف نون مي ره كارخانه چوب بري استخدام بشه، آقاهه مي پرسه: سابقه اي تو كار چوب بري داره؟
حيف نون مي گه: من مي تونم درختاي گردو به قطر يك متر رو در مدت يك دقيقه با تبر قطع كنم!
آقاهه خيلي تحت تاثير قرار مي گيره، مي گه: اين همه تجربه رو از كجا آوردي؟
حيف نون مي گه: از كوير لوت!
آقاهه مي گه: مرد حسابي! كوير لوت درخت گردوش كجا بود؟!
حيف نون مي گه: پس فكر كردي واسه چي ديگه اونجا درخت گردو پيدا نمي شه؟!
معلم: كي مي دونه چرا هواپيما پروانه داره؟
رضا: آقا اجازه؟ براي اينكه خلبان عرق نكنه!
معلم: از كجا فهميدي؟
رضا: آقا اجازه؟ يه دفعه كه ما داشتيم فيلم تماشا مي كرديم، ديديم كه وقتي پروانه هواپيما از كار افتاد، خلبانه خيس عرق شد!
يارو مي رسه به دوستش مي گه: حيف نون چي شده؟ خيلي به نظر ناراحتي؟
حيف نون مي گه: آخه اين هفته بدترين هفته برام بود، شنبه طلبكاره اومد در خونمون، يكشنبه ماشينم رو دزديدند، دوشنبه خونه مون آتيش گرفت، سه شنبه سكته ناقص كردم، چهارشنبه بابام فوت كرد، پنج شنبه زنم گم شد و از همه بدتر جمعه… زنم پيدا شد!
يارو ميره ته استخر تا مياد بالا مي گه : كاشي كاره عجب نفسي داشته !!!
غضنفر تو جاده داشته رانندگي مي كرده ، يهو ميبينه يه كاميون داره از روبروش مياد،
ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نمي گيره .
رفيقشو صدا مي كنه مي گه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين .
حيف نون رفته بوده تئاتر، دوستش ازش مي پرسه: چطور بود؟
حيف نون ميگه: خوب بود، ولي آخرش رو نفهميدم چي شد. قست اول كه تموم شد يك پلاكارد نشون دادن كه نوشته بود: “پرده دوم، دو سال بعد”
من ديگه حوصله نداشتم دو سال صبر كنم اومدم بيرون!
مگسه نامزدش رو مي گيره تو بغلش، ميگه: عزيزم! من تو را با هيچ گهى عوض نمي كنم!
تو شهر حيف نون اينا براي اولين بار چرخ فلك نصب مي كنن. حيف نون به شهرداري زنگ مي زنه مي گه دستتون درد نكنه، از وقتي پنكه بزرگه رو نصب كردين هوا خيلي خنك شده!
به حيف نون مي گن برو استخر شيرجه بزن تو آب، بعدش بيا بالا شامپو گلرنگ رو تبليغ كن… خلاصه ميره بالا و شيرجه ميزنه، ولي از بخت بد سرش مي خوره به كف استخر… بعد از يه مدت بالاخره مياد بالا، رو مي كنه به دوربين، مي گه: مي خوام سالاد درست كنم!
حيف نون داشته براي دوستانش تعريف مي كرده: “رفته بودم جنگل، كه ناگهان يه خرس بزرگ دنبالم گذاشت، من هي مي دويدم، خرسه هم هي پشت سر من مي دويد و ليز مي خورد… من هي مي دويدم، خرسه هم هي پشت سر من مي دويد و ليز مي خورد…”
دوستاش مي گن: “حالا خوبه تا اينجا رسيدي خودت رو خراب نكردي!”
حيف نون مي گه: “پس فكر كرديد براي چي خرسه ليز مي خورد؟”
مردي مي ره پيش كشيش تا اعتراف كنه. مي گه: من در زمان جنگ جهاني دوم به يك مرد در خانه خودم پناه دادم.
كشيش مي گه: خوب اين كه گناه نيست!
مرد مي گه: ولي من بهش گفتم براي هر يك هفته اي كه در خانه من بمونه بايد ۵ دلار بپردازه.
كشيش مي گه: درسته كه كارت خوب نبوده، ولي تو با نيت خوبي اين كار رو انجام دادي.
مرد مي گه: اوه! متشكرم! خيالم راحت شد. فقط يه سوال ديگه…
كشيش مي گه: بگو فرزندم.
مرد مي گه: آيا بايد بهش بگم كه جنگ تموم شده؟
حيف نون مي ره كتابخونه، داد مي زنه يه ساندويچ بدين با سس اضافه.
آقاهه بهش مي گه: آقا! اينجا كتابخونه هست.
حيف نون مي گه: ببخشيد… بعد يواش در گوش آقاهه مي گه: يه ساندويچ بدين با سس اضافه!
—————————
شعبده بازي روي صحنه هنر نمايي مي كرد كه ناگهان گفت: حالا يك خانم بيايد روي صحنه تا من كاري كنم كه غيب شود!
مردي از ميان جمعيت برخاست و گفت: آقاي شعبده باز! چند لحظه صبر كن تا من بروم مادر زنم را بياورم!
—————————
مادر: احمد! اگر من به تو ۱۰ تا بادام بدهم كه آنها را به طور مساوي با جواد تقسيم كني، چند تا به او مي دهي؟
احمد: سه تا!
مادر: ببينم! مگر تو حساب كردن بلد نيستي؟
احمد: چرا مامان من بلدم، ولي جواد كه بلد نيست!
—————————
به حيف نون گفتن واسه زلزله بم چه كمكى كردى؟ گفت: متاسفانه من دستم خالي بود، ايشالا زلزله بعدي!
—————————
احمد: مامان! اجازه مي دهي بروم با اكبر بازي كنم؟
مادر: نه پسرم، اكبر بچه خوبي نيست. آدم بايد هميشه با دوست بهتر از خودش بازي كند.
احمد: پس اجازه بدهيد اكبر بيايد با من بازي كند!






















